- انديشه‌هاي آرماني در ادبيات داستاني جهان

 

- تجلی منجی در ادبیات ایران

       . تجلی آخرین منجی قصائد، قطعات، متنوی ها، رباعیات، و غزلیات شاعران پارسی

. رباعیات و هجران شهریار ملک امکان

 

- موعود در ادبیات منثور ایران پس از اسلام

__________________________________

 

 

انديشه‌هاي آرماني در ادبيات داستاني جهان

 

 

  ريشه‌ي ساختاري و زمينه‌ي عقلاني انتظار موعود جهاني، هر دو پي ريز اين واقعيت مسلم هستند كه هر مقامي كه بخواهد آدميان را در حيات اجتماعي رهبري يا فرماندهي كند، بي ترديد بايد دورنماي دلپذير و خرد پسندي از جامعه‌ي آرماني خويش ارائه نمايد تا بتواند مردم تشنه‌ي وحدت، عدالت و امنيت را زير پرچم خود گرد آورده، براي رسيدن بدان آرزوها و هدف‌ها مردم را  به كار و تلاش وادارد و به صبر و مقاومت فرا خواند.

   از همين رو در سراسر تاريخ بشر، بسياري از مصلحان و انديشمندان، به طراحي و نقاشي مناظري چشمگير و روح نواز از آينده‌ي روشن جوامع انساني در ديدگاه مكتب خويش پرداخته و براي ورود به آن مدينه‌ي فاضله يا آرمان شهر نسخه ها و توصيه ها نگاشته اند.

   برخي ديگر از اين نويسندگان نيز با ايمان به اينكه انسان بر اصلاح و بهسازي جامعه‌ي خويش تواناست به جاي تصاوير مثبت و دلپسند، دورنمايي منفي و هراس انگيز از آينده‌ي آدميان در صورت ادامه‌ي وضع نابسامان موجود ترسيم كرده اند تا شايد آدميان به خود آيند و راهي تازه پيش گيرند.

 گستردگي و برجستگي كمي و كيفي اين گونه نوشتارها بدان پايه است كه نه فقط در فرهنگ ادبي مغرب زمين عنوان ” ادبيات آرمان شهري“ (Utopian literature) را به خود گرفته‌اند و در فرهنگ نامه‌ها و دائره المعارف ها فهرست شده اند ،كه تاريخ نظام‌هاي اجتماعي مغرب نشان مي دهد كه بذر نخستين بسياري از دگرگوني‌هاي حقوقي، سياسي، اقتصادي، و تربيتي در آن سوي جهان از دامان همين نوشته‌ها فروافتاده و بارور شده است.

   به فهرستي از نام و نوشتار اين چهره هاي برجسته‌ي ادبي جهان مي‌پردازيم و كاربران سايت را به فرستادن آثاري درباره‌ي هريك از اين چهره‌هاي نام آشنا فرا مي‌خوانيم:

  

جمال الدين الياس، نظامي گنجوي(530-614 هـ . ق).

 

او در بخش ” اقبال نامه“ از حماسه‌ي منظوم ” اسكندرنامه“ از آرمان شهري ياد مي‌كند كه اسكندر در پايان جهانگيري و كشورگشايي خود بدان سرزمين راه يافته است. نگاهي به گزيده‌ي آن ابيات كه تحت تأثير اخلاق و فرهنگ اسلامي اين شهر نيكان را ترسيم مي‌كند بيندازيم:

پديدار شد شهري آراسته                        چو فردوسي از نعمت و خواسته

چو آمد به دروازه‌‌ي شهر تنگ                    نديدش دري زآهن و چوب و سنگ

دكانها بسي يافت آراسته                        در و قفل از جمله برخاسته

بپرسيدشان كين چنين بي هراس             چراييد؟ و خود را نداريد پاس؟

بدين ايمني چون زييد از گزند؟                  كه در بر ندارد كسي قفل و بند؟

شباني نه و صد هزاران گله                     گله كرده بر كوه و صحرا يله

….

چنان دان حقيقت كه ما اين گروه               كه هستيم ساكن در اين دشت و كوه

گروهي ضعيفان دين پروريم                      سر مويي از راستي نگذريم

در كجروي بر جهان بسته ايم                             ز دنيا بدين راستي رسته ايم

چو عاجز بود يار، ياري كنيم                      چو سختي رسد بردباري كنيم

ندارد زما كس، زكس مال بيش                 همه راست قسميم در مال خويش

شماريم خود را همه همسران                  نخنديم بر گريه ي ديگران

زديگر كسان ما ندزديم چيز                      زما ديگران هم ندزدند نيز

نباشيم كس را به بد رهنمون                             نجوييم فتنه نريزيم خون

فريب زر و سيم را در شمار                      نياريم و نايد كسي را به كار

پس كس نگوييم چيزي نهفت                             كه در پيش رويش نياريم گفت

سكندر چو ديد آن چنان رسم و راه            فروماند سرگشته بر جايگاه

به دل گفت از اين رازهاي شگفت              اگر زيركي پند بايد گرفت

مگر سير گردم زخوي ددان                       در آموزم آيين اين بخردان

گر اين قوم را پيش از اين ديدمي               به گرد جهان بر نگرديدمي[1]

 

 دولتمرد فرهيخته و حقوق دان بلند مرتبه‌ي انگليس، سر توماس مور[2](1535م.)

 كتابي به زبان لاتين دارد به نام اتوپيا [3]كه آن را در توصيف نيك شهري آرماني نوشته و به سال 1516 منتشر كرده است.

 نويسنده اين نام را از دو ريشه‌ي يوناني برگرفته تا تركيبي از دو مفهوم خوبستان و هيچستان را برساند. همان معنايي كه فيلسوف اشراقي، شهاب الدين يحيي سهروردي سه قرن پيش از مور واژه‌ي ناكجا آباد را براي افاده‌ي آن برگزيده است. واژه‌ي اتوپيا پس از نشر كتاب توماس مور، در ادبيات مغرب زمين مورد پذيرش قرار گرفت و كاربرد فراوان يافت.

 همچنين تعبير اتوپيانيسم [4]براي تمامي شيوه‌ها و انديشه‌هاي آرماني اصطلاحي پذيرفته و كارآمد شد.

 اتوپيا كه خامه‌اي رسا و شيوا و آميخته با طعن و طنز دارد از دو كتاب تشكيل شده كه نخستين آن نقادي احوال اجتماعي اروپا به ويژه انگلستان است و دومين ،نقاشي اوضاع آرماني بهترين جامعه‌ي جهان. از يك سو چنان دقيق به بيان ريزه كاري ها پرداخته كه خواننده آن افسانه را واقعي بپندارد و از ديگر سو بسياري از نام‌ها را به گونه‌اي برگزيده كه شميم شوخي و خيالبافي را بپراكند.

 سرزمين اتوپيا مجموعه‌ي 54 شهر است در جزيره‌اي هلال گونه كه با حكومت شورايي اداره مي‌شود. در اين مدينه‌ي فاضله، مالكيت زمين و اموال عمومي و اشتراكي است. زر و گوهر قدر و قيمت ندارد. سكه و اسكناس ضرب و چاپ نمي‌گردد. اما همگان فقط روزي شش ساعت در پيشه اي كه خوب فرا گرفته اند كار مي‌كنند. اساس جامعه بر نظام خانواده به شيوه‌ي تك همسري، پدرسالاري و پرفرزندي قرار دارد. آموزش و پرورش براي تمامي شهروندان ، هم پسران و هم دختران رايگان و يكسان است. اين رشد آداب روحي و تعالي فضائل اخلاقي اگرچه از ارتكاب جرم و جنايت به شدت مي كاهد، با اين حال در صورت تجاوز به حريم قانون پس از بررسي دادگرانه كيفر بزهكاران به طور جدي اما با هدف تربيتي انجام مي‌گيرد. فرهنگ مذهبي همراه با آزادي و آسان گيري فضاي فكري محيط را پوشش مي دهد. در آن‌جا حفظ محيط زيست، اصلاح نژاد مردم و مقابله با هجوم بيگانه را شايسته و بايسته مي‌شمرند.

 اگرچه با طرح‌هاي آرماني كتاب اتوپيا، در زمان انتشار خود، تحولي در جامعه نيافريد و حتي بيست سال بعد هم نتوانست از محكوميت ظالمانه‌ي توماس مور به اعدام جلوگيري نمايد؛ اما در گذر روزگاران  چنان بر انديشه و كردار آيندگان تأثير گذاشت كه نوشتارهاي بسيار پيرو آن نگاشته شد و چندين و چند مرام و نظام با الهام از آن پديدار شد. تا آن جا كه در چهارصدمين سالگرد گردن زدن مور، كليساي كاتوليك او را قديس[5] لقب داد و حكومت كمونيست شوروي در ميدان سرخ شهر مسكو، نامش را بر لوحه‌ي قهرمانان انقلاب درج كرد.

 

دانيل ديفو[6] نويسنده‌ي انگليسي (1721 م.) صاحب رمان رابينسن كروزوئه[7] 

  اين رمان سرگذشت پرحادثه‌ي انسان تك افتاده‌اي است در جزيره‌اي دور دست و نامسكون. اگرچه اين رمان تنها سرگذشت يك قهرمان داستاني است اما بهره‌دهي‌هاي اجتماعي داشته و از ادبيات آرماني به شمار مي‌آيد.

 برخي انديشمندان بر آنند كه ديفو، در نگارش اين داستان از كتاب حي‌بن يقظان نوشته‌ي حكيم مسلمان، محمدبن عبدالملك‌بن طفيل اندلسي (581 ق.) اقتباس كرده‌است. اگرچه فيلسوف اندلسي نيز وامدار شيخ الرئيس بوعلي سيناست كه دو اثر يكي به همين نام و ديگري به نام سلامان و ابسال دارد و ابن طفيل، طرح كلي نوشتار خويش را از تركيب اشخاص و مشخصات اين دو رساله فراهم آورده است.

 

 جاناتان سويفت[8] (1745م.)

 كشيش و طنز نويس بريتانيايي در مجموعه‌ي داستاني سفرنامه‌ي گالي ور [9]خواننده را به ديدار چندين سرزمين عجيب و غريب مي‌برد و با قلبي پر نيش و نكوهش، زشتي‌ها و نابكاري‌هاي زمان خود را در لفافي از كنايات و استعارات بازگو مي‌كند. آن گاه به نام نكات مثبت و كمالي آن ممالك، آرمان‌هاي اجتماعي خويش را توضيح مي‌دهد.

 نخستين كشور افسانه‌اي، لي لي پوت نام دارد كه در آن همه چيز كوچك است. مردم ريز اندام آن قدشان بيش از 15 سانتي متر نمي‌شود. با اين حال، فرهنگ و تمدني ويژه دارند. در سفر بعدي گذار گالي‌ور به سرزمين برابد ينگنگ[10] مي‌افتد كه اهالي آن آدمياني غول پيكر با قامتي حدود 18 متر يعني 120 برابر مردم لي لي پوت هستند. طبيعت پيرامون اينان نيز متناسب با اندامشان است و زير نظام اجتماعي ويژه‌ي خود به سر مي‌برند.

 نويسنده‌ اين تفاوت شديد اندازه‌ها را بهانه و زمينه‌ي بيان اين نكته قرار داده است كه زشتيها و زيبايي‌هاي جسمي و مادي، نسبي و اعتباري هستند اما  ارزشها و برازندگي‌هاي روحي و معنوي به ريزي و درشتي كالبد آدمي وابستگي ندارد.

 در سفر ديگري به خاور دور از كشوري به نام لگنگ[11] گفت و گو مي‌شود كه برخي مردم آن مرگ ندارند. اين جاست كه نويسنده آرزوي گزاف آدمي براي زندگي جاويد دنيايي را مي‌سنجد و با بيان دشواري‌هاي عملي افراد دراز عمر، اين هوس را سرزنش مي‌كند.

 شگفت‌تر از همه، سرزمين هوي‌هنهم[12] است كه ساكنان اصلي آن اسبهاي بسيار هوشياري هستند كه بر اساس عقل و فطرت خداداد خويش زندگي مي‌كنند و موجودات انسان‌- نماي كم شعوري زير دست آن چهارپايان كارهاي پست و پليد را به انجام مي‌رسانند. در تصوير اين آرمان شهر، تندترين اعتراض‌هاي سويفت به مردم خود خواه، هوس‌ران و تجاوزگر اروپاي قرن هجدهم ديده مي‌شود.

 سي و سه سال پس از انتشار سفرنامه‌ي گاليور، در عرصه‌ي گسترده‌ي ادبيات كشور فرانسه، فرانسوا ولتر[13] (1778م)چنان فكر وذكر مردم فرزانه و فرهيخته‌ را درگير خود كرد كه ناگزير راهي جز پسند و ستايش يا ستيز و نكوهش نويسنده نيافتند.

 قهرمان جوان اين داستان به دنبال فرازها و نشيبهاي خوش وناخوش به سرزميني موسوم به الدورادو[14] مي رسد كه گويا در آمريكاي جنوبي نزديك پرو و مسكن نوادگان تبار “اينكا”  [15]است. در اين كشور كه سنگ و ريگ آن الماس و عقيق؛ تيله و ماسه‌ي آن ياقوت و فيروزه؛ و خاك و خاشاك آن زر و سيم است، زندگي همگان با شادي و شادكامي، رفاه و فراواني و دانش و آزادگي مي‌گذرد. ميان آن مردم از جنگ و جنايت، حرص و حسادت و خوف و خيانت اثر و خبري نيست. اما شيفتگي و دلباختگي كانديد به محبوبي مه روي، سبب مي‌شود تا اين بهشت روي زمين را ترك گويد و از نو به رنج و شكنج افتد. سرانجام نويسنده اين دو دلداده را در شهر اسلامي قسطنطنيه به هم مي‌رساند و چون بازگشت به الدورادو امكان ندارد آنان را ميان مسلمانان به عنوان بهترين سرزمين موجود ساكن مي‌كند.

 

1-  نظامي گنجوي، كليات خمسه.تص: وحيد دستگردي. ج2 ص1428-1425

 [2] - Sir Thomas More

 [3] - Utopia

[4] - utopianism 

[5] - Saint

[6] - Daniel Defoe

[7] - Robinson Crusoe

[8] - Jonathan suift

[9] - Gulliver's Travels

[10] - Brobdingnag

[11] - Loggnagg

[12] - Houyhnhnm

[13] - Francois Voltaire

[14] - Eldorado

[15] - Inca

 


 

تجلی آخرین منجی

در قصاید، قطعات، مثنوی ها، رباعیات و غزلیات شاعران پارسی

  

اندیشه در کار آینده جهان، ظلم ستیزی و امید به اصلاح و برقراری عدل و دادگری در جهان و به ویژه اعتقاد به آمدن امام دوازدهم یا مهدی موعود در تاریخ ادبیات ایران پس از اسلام، حتی در اشعار شاعران سنی مذهب هم جلوه ای فوق العاده درخشان داشته است. در ادامه به مرور برخی از این میراث درخشان فرهنگ دینی دیرینمان می پردازیم.

  

****

ای ملک ترا عرصه‌ی عالم سرکویی

 

ای ملک ترا عرصه‌ی عالم سرکویی                         از ملک تو تا ملک سلیمان سرمویی

بی‌موکب جاه تو فلک بیهده تازی                            با حجت عدل تو ستم بیهده گویی

خاقانت نخوانم که سزاوار خطابت                           حرفی نستد هیچ زبانی ز گلویی

تو سایه‌ی یزدانی و بی‌حکم تو کس را                     از سایه‌ خورشید نه رنگی ونه بویی

مهدی جهانی تو که دجال حوادث                           از حال به حالی شده وز خوی به خویی

جز در جهت باره‌ی عدل تو نیفتد                                       هرکس که اشارت کند امروز به سویی

جز رحمت و انصاف تو هم‌خانه نیابند                        هر صادر و وارد که درآیند به کویی

جستند و ز کان تو برآمد گهر ملک                           آری نرسد ملک به هر گمشده جویی

بدخواه تو خود را به بزرگی چو تو داند                      لیکن مثلست آنکه چناری و کدویی

در نسبت فرمان تو هستند عناصر                           چون چار عیال آمده در طاعت شویی

بی‌رای تو خورشید نتابد غم او خور                          کو نیز در این کوکبه دارد تک و پویی

با دست تو گر ابر نبارد کم او گیر                                      جایی که تو باشی که کند یاد چنویی

گفتم که جهان جمله چو گوییست به صورت              گفتند حدیثیست محال از همه رویی

المنة لله که همی بینمش امروز                                      اندر خم چوگان مراد تو چو گویی

نصرت به‌لب چشمه‌ی شمشیر تو بگذشت                آن کرده ز خون حاصل هر معرکه جویی

سقای سر کوی امل خصم ترا دید                          فریاد برآورد که سنگی و سبویی

ای خصم ترا حادثه چون سایه ملازم                       آن رنگ نیابد به از آن هیچ رکویی

حال بد بدخواه تو مانند پیازیست                                      مویی نبرد در مزه توییش به تویی

تا هست فلک باعث نرمی و درشتی                       تا هست شب آبستن زشتی و نکویی

در ملک تو اوراد زبانها همه این باد                           کای ملک ترا عرصه‌ی عالم سر کویی

 

انوری، دیوان اشعار، قصاید

 

*****

 

گر منازع خواهی ای مهدی فرود آی از حصار

 

مردمان یک چند از تقوا و دین راندند کار

                             زین پس اندر عهد ما نه پود ماندست و نه تار

این دو چون بگذشت باز آزرم و دین آمد شعار

                             گر منازع خواهی ای مهدی فرود آی از حصار

باز یک چندی به رغبت بود و رهبت بود کار

                             ور متابع خواهی ای دجال یک ره سر بر آر  

 

سنایی، دیوان اشعار، قصاید و قطعات

 

******

 

روی بنمودی به مردم چهره‌ی گلگون عدل

 

ای که اندر ملک گفتی می‌نهم قانون عدل      

                                      ظلم کردی ای اشاراتت همه بیرون عدل

این امیرانی که بیماران حرص‌اند و طمع          

                                      همچو صحت از مرض، دورند از قانون عدل

دست چون شمشیرشان هر ساعتی در پای ظلم

                                      بر سر میدان بیدادی بریزد خون عدل

ز آن همی ترسم که ناگه سقف بر فرش اوفتد

                                      خانه‌ی دین را که بس باریک شد استون عدل

ظالمان سر گشته چون چرخند تا سر گین جور

                                      گاو جهل این خران انداخت بر گردون عدل

چون هلال دولت این ظالمان شد بدر تام

                                      هر شبی نقصان پذیرد ماه روز افزون عدل

دیگران در وی چو مجمر عود احسان سوختند

                                      وین خسان را هیمه سرگین است در کانون عدل

آب عدل و دست احسان شوید از روی زمین

                                      چرک ظلم این عوانان را به یک صابون عدل

گر چه عدل و دین نمی‌دانی ولی می‌دان که هست

                                      راستی معنی دین و نیکویی مضمون عدل

اطلس دولت چو در پوشیدی احسان کن! بدوز،

                                      بهر عریانان ظلمت صدره‌ای زاکسون عدل

حاکمی عادل همی باید که دندان بر کند

                                      مار ظلم این عقارب را به یک افسون عدل

باد لطفش وانشاندی آتش این ظلم را

                                      خاک را گر آب دادی ایزد از جیحون عدل

آمدی جمشید و مهدی تا شدی سر کوفته

                                      مار ضحاکان ظلم از گرز افریدون عدل

تا امام خود نسازی شرع را در کار ملک

                                      هر چه تو حاکم کنی چون ظلم باشد دون عدل

گر خوهی تا نظم گیرد کار ملک و دین ز تو

                                      جهد کن تا جمله افعالت شود موزون عدل

تا مزاج مملکت صحت پذیرد بعد ازین

                                      خلط ظلم از طبع بیرون کن به افتیمون عدل

ظلمت ظلمت‌گر از پشت زمین برخاستی

                                      روی بنمودی به مردم چهره‌ی گلگون عدل

حرص زرگر کم بدی در تو، عروس ملک را

                                      گوش عقد در شدی از لؤلؤی مکنون عدل

سیف فرغانی چو پیدا گشت بوم شوم ظلم

                                      راست چون عنقا نهان شد طایر میمون عدل

 

سیف فرغانی، گزیده اشعار، قصاید و قطعات

 

*****

 

از او عالم شود پر امن و ایمان

 

چه نور آفتاب از شب جدا شد                      تو را صبح و طلوع و استوا شد

دگر باره ز دور چرخ دوار                               زوال و عصر و مغرب شد پدیدار

بود نور نبی خورشید اعظم                         گه از موسی پدید و گه ز آدم

اگر تاریخ عالم را بخوانی                                      مراتب را یکایک باز دانی

ز خور هر دم ظهور سایه‌ای شد                             که آن معراج دین را پایه‌ای شد

زمان خواجه وقت استوا بود                        که از هر ظل و ظلمت مصطفا بود

به خط استوا بر قامت راست                       ندارد سایه پیش و پس چپ و راست

چو کرد او بر صراط حق اقامت                      به امر «فاستقم» می‌داشت قامت

نبودش سایه کان دارد سیاهی                    زهی نور خدا ظل الهی

ورا قبله میان غرب و شرق است                            ازیرا در میان نور غرق است

به دست او چو شیطان شد مسلمان            به زیر پای او شد سایه پنهان

مراتب جمله زیر پایه‌ی اوست                      وجود خاکیان از سایه‌ی اوست

ز نورش شد ولایت سایه گستر                    مشارق با مغارب شد برابر

ز هر سایه که اول گشت حاصل                             در آخر شد یکی دیگر مقابل

کنون هر عالمی باشد ز امت                       رسولی را مقابل در نبوت

نبی چون در نبوت بود اکمل                         بود از هر ولی ناچار افضل

ولایت شد به خاتم جمله ظاهر                     بر اول نقطه هم ختم آمد آخر

از او عالم شود پر امن و ایمان                      جماد و جانور یابد از او جان

نماند در جهان یک نفس کافر                       شود عدل حقیقی جمله ظاهر

بود از سر وحدت واقف حق                         در او پیدا نماید وجه مطلق

شیخ محمود شبستری،  گلشن راز

*****

 

 

شاه علم‌آفرین و جهل پراکن

 

ای به روی و به موی، لاله و سوسن!            سبزه داری نهفته در خز ادکن

سوسن تو شکسته بر سر لاله                    لاله‌ی تو شکفته در بن سوسن

لب لعلت گرفته رنگ ز مرجان                       سر زلف ربوده بوی ز لادن

آفت جانی از دو غمزه‌ی دلدوز                      فتنه‌ی شهری از دو نرگس پرفن

هر کجا دست برزنی به سر زلف                            رود از خانه بوی مشک به برزن

زلف را بیهده مکاه که باشد                         دل عشاق را به زلف تو مسکن

خود به گردن، تو راست خون جهانی              کی رسد دست عاشقانت به گردن؟

نرم گردد کجا دل تو به افغان؟                      که به افغان نه نرم گردد آهن

من نجویم بجز هوای دل تو                         تو نجویی بجز بلای دل من

نازش تو همه به طره‌ی گیسو                      نازش من همه به حجت ذوالمن

مهدی‌بن‌الحسن ستوده‌ی یزدان                             شاه علم‌آفرین و جهل پراکن

کار گیتی از اوست جمله به سامان               پایه‌ی دین از اوست محکم و متقن

خرم آن روی، کش نماید دیدار                      فرخ آن دست، کش رسید به دامن

آن که جز راه دوستیش بپوید                       از خدایش بود هزار زلیفن

پای از جاده‌ی خلافش برکش                       دست در دامن ولایش برزن

ای ولی خدای! خیز وز گیتی                       بیخ ظلم و بن ستم را برکن

پدری را تویی پسر که هزاران                       گردن بت شکست و پشت برهمن

بتگران‌اند و بت‌پرستان در دهر                      خیز و تنشان بسوز و بتشان بشکن

چند ای خسرو زمانه! به گیتی                     بی‌تو خاصان کنند ناله و شیون؟

به فلک بر فراز رایت نصرت                          خاک در چشم دیو خیره بیاکن

خیمه‌ی عدل را به‌پا کن و بنشین                  که ستمگر شد این زمانه‌ی ریمن

قومی از کردگار بی‌خبران را                         جایگاه تو گشته مکمن و مسکن

تیغ خونریزی از نیام برون کن                        وز چنین ناکسان تهی کن مکمن

خرم آن روز کاین چنین بنشینی                    ای گدای در تو چرخ نشیمن!

رایت دین مصطفی بفرازی                          از حد ترک تا مداین و مدین

ملک‌الشعرای بهار، گزیده اشعار، قصاید

 


 

رباعیات و هجران شهریار ملک امکان

 

  خداکـــند تو بیـــایی و صبـــح سر بزنــد

که بی ستاره ترین شب،شب جدایی توست

بیا که دیدن رویت بهشت موعود اسـت

بهشت آیتی از جلوه ی خدایی توست

 

 

غـیبت روی تو بــرده زدلــم صبــر و قرار

کـی فتــد بر گل رخـسار تـو ما را نظـری

به امید فرجت روز و مه و سـال گذشت

عمر با درد فراق و غـم تو شـــد سپری

 

 

مُردم به خدا از غـم هجران و جدایی

ای دلبـر دور از نـظرم پس تو کجایـی

بهـر دل زار، تـو خـود خـوب گوایـــــی

جز عشق تـو ما را نـبود هیچ گناهی

 

 

خاک عالم به سرم گر طلبم در همه عمر

از خدا غــیر لــــقای تو تــمنــای دگــــــــر

پیش ما بی تو بود دوزخ و جــنت یکســـان

بــی وجــود تو نیـــم طالـــب دنـــیای دگـر

 

 

از تـو مـی خواهم کـه فردای قیامت با تو باشم

چشـم بر حـور و قـصـور و جــنت المــأوی ندارم

گر به صحرا می روم یا دشت دنبال تو می گردم

ور نه قصــــد لذتی از گــــردش صــــحرا نــــدارم 

 

 

زمستان خسته شد از بي بهاري

 جهان مي لرزد از اين بي قراري

گمانم جمعه اي باقي نمانده

خدايا تا به کي چشم انتظاري

 

من به چشم شيعيانم، جلوه الله و نورم

من ميان دوستان‌ام، گرچه پندارند دورم

ملك هستي، بحر مواجي بود از شوق و شورم

دوستان، آماده، نزديك است ايام ظهورم

 

 


 

موعود در ادبیات منثور ایران پس از اسلام

 

تفسیر ابوالفتوح رازی از تفاسیر کهن قرآن و اولین تفسیر کامل قرآن به زبان فارسی است. ابوالفتوح از دانشمندان پاکیزه در اعتقاد و سلوک است که در اواخر قرن پنجم و اوایل ششم هجری می زیسته است. ابوالفتوح در تفسیر برخی از آیات قرآن به موعود نهایی اسلام و ادیان اشاره هایی دارد که به سبب جایگاه تاریخی و زبانی و هم به لحاظ دینی از متون ارزشمند پارسی به شمار می آید. وی در تفسیر آیات 96 و 97 سوره ششم قرآن چنین می نویسد:

 

فالِقُ الْإِصْباحِ وَ جَعَلَ اللَّيْلَ سَكَناً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ حُسْباناً ذلِكَ تَقْديرُ الْعَزيزِ الْعَليمِ (96)

وَ هُوَ الَّذي جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِها في‏ ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ قَدْ فَصَّلْنَا الْآياتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ (97) سوره الانعام. اللّه تعالى در اين آيت تذكير كرد بندگان خود را به تعظيم نعمت بر ايشان از آن كه ايشان در شبى تاريك باشند كه در او هيچ نبينند و ندانند و از تصرّف و معاش و مكاسب خود باز مانده باشند، ناگاهى از ميان آن شب سياه عمود صبح روز بشكافم و جهان تاريك روشن كنم تا هر كسى به سر معاش خود رود و روى به مصعد خود نهد و در طلب منافع به غرض خود رسند عالم در بدايت خلق تاريك بود من از جرم آفتاب براى جهانيان چراغى روشن برافروختم كه: وَ جَعَلَ الشَّمْسَ سِراجاً  تا خلايق و جانوران به منافع خود رسند. همچنين جهان ظلمت ضلالت داشت و ظلمت ظلم خلقان، از ظلام ظلم در شبى تاریک بودند من از ميان آن ظلمت ظلم و ضلالت، آفتاب هدايت و عدل محمّدى برآوردم تا عالم شرع به نور او منوّر شد گمراهان راه يافتند و بازماندگان برسيدند و هر كس راه و مقصد خود بديد و به‏ مقصود و غرض خود رسيد  باز چون آن آفتاب فلك خود ببريد و به كناره مغرب رسيد به جاى او ماهى برآوردم كه اگر در نور و ضياء به حدّ او نبود خلقان به نور او منتفع بودند و به هدايت او مهتدى شدند و به ارشاد او مسترشد و از آن پس چون ماه فرو شد ستارگان برآوردم تا چنان كه فلك دنيا از آفتاب و ماه و ستارگان خالى نيست فلك دين از آن خالى نباشد و هر يكى كه فرو شد يكى  برآوردم.

نجوم سماء كلّما غاب كوكب                               بدا كوكب يأوي اليه كواكبه‏

 تا بعدد بروج آسمان نجوم زمين پديد كردم. چون نوبت به آخر رسيد بر مثال اوّل شب غيبتش دراز شد تا ظلام ظلم عالم بگرفت و ظلمت ضلال مستولى شد و متوقّعان راحت و منتظران فرج در بند انتظار دراز ماندند چنان كه به آغاز كار بود به انجام همچنان شد كه خبر صاحب وحى چنان بود كه:

الاسلام بدأ غريبا و سيعود كما بدأ فطوبى للغرباء ، تا از غروب آن ستاره غرابت اسلام ظاهر شد. آنگه هم بر آن جمله كه در اوّل كردم به آخر هم آن وعده كردم اگر چه شب دراز است و ظلمت متكاثف است نوميد مشو كه هر شبى را روزى باشد و هر ظلمتى را ضيايى به دنبال بود و هر غسقى را فلقى بر اثر باشد و هر رنجى را راحتى. انّ الفرج مع الكرب، فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً ، و ليكن تا سخت نشود بنشود. اشتدّي ازمة تنفرجي، اى سختى سخت شو تا بشوى نبينى كه به آخر شب كه وقت سحر باشد تاريكى‏ سختر باشد و آن وقت را خود براى اين سحر خوانند چون ظلمت بغايت رسد صبح بر آيد. چون ظلم بغايت رسد، رايت عدل برآيد . چون محنت به نهايت رسد راحت پديد آيد.

         پيمانه چو پر شود بگرداند سر

 

اذا الحادثات بلغن المدى                                   و كادت لهنّ يذوب المهج‏

و حلّ البلاء و قلّ العزاء                                      عند التّناهي يكون الفرج‏

 بسا كه درماندگان در ظلمت شب گرفتار باشند ناگاهى از جايى كه توقّع نبود صبح برآيد که بر اثر آفتاب سر برزند و شعاع قهر بر هر ستم و ستمگر زند تا چنان كه نورش ظلمت را باطل كند عدلش ظلم را ناچيز كند :يملأ الارض قسطا و عدلا كما ملئت جورا و ظلما.[1]

 


1 - (روض الجنان و روح الجنان في تفسيرالقرآن، ج‏7، صص: 387- 385)

 

::  صفحه اصلي  ::  درباره ما  ::  مقاله ها  ::  پايگاه هاي ديگر  ::  اتاق هاي گفتگو  ::  تماس با ما  ::

All Rights Reserved © 2004 Azzahra university  / Powered by : Kashef Cultural and Scientific Institute